تبليغاتX
بارانی ام...ابرم میشوی؟؟؟






















بارانی ام...ابرم میشوی؟؟؟

تازگی ها اینطوری شدم....میام پست جدید میذارم به نیم ساعت نکشیده میام حذفش میکنم...!!!

اصلا از فضای این وبلاگ خوشم نمیاد...اصلا دوسش ندارم...از اینجا میروم...شاید دیگر هیچ وقت وبلاگی نسازم...اما شاید یه روز حس کردم که دوستدارم بازم بنویسمو یه سری دوست خوب که حتی ندیدمشون بیان حرفای منو بخونن و کامنتهای جالب بذارن...اونوقت نمیتونم قول بدم که تحت هیچ شرایطی وبلاگی نمیسازم!!!

دلم واسه حرفای همه دوستای خوب وبلاگیم تنگ میشه...واسه همه ی نظرهاتون و لطفی که به من دارید همه ی شماها رو دوست دارم حتی کسایی که فقط هستن...آروم میان...اروم میخونن...اروم نگاه میکنن و در اخر بدون اینکه کلامی ثبت کنن اروم میرن...ارومه اروم...اما رد پاشون میمونه..اونا رو هم دوست دارم.

...

...

...

...

...

...

...

...

...

...

...

...

...

بارانی بودم...باریدم...دیگر نه بارانی ام و نه ابری میخواهم...


Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/


نوشته شده در سه شنبه 1390/12/16ساعت 20:21 توسط sima|

روز تولد تو
روز نگاه باران
بر شوره زار تشنه
بر این دل بیابان
روز تولد تو
گویی پر از خیال است
یاس و کبوتر و باد
در حیرت تو خواب است

تفلدددددددددددددت مبارکککککککککککککککککککک(از طرف نوشین جونم...)


سلام سیما جون، روز تولدتون را صمیمانه تبریک گفته و از ایزد منان برای شما شادی، سلامتی و سربلندی آرزو دارم .خدای بزرگ همیشه یار و یاورتان باشد.
!!!!
|^^^^^|
|^^^^^^^^|

[***********](از طرف دبیر ادبیات سال اول دبیرستانم -خانم معیریان-که خیلی خانوم ماه و گلیه!)

این دو عزیز اولین کسانی بودن که تولدمو تبریک گفتن...دلم خواست نظراتشونو به عنوان پست این دفعه بذارم!


به نام آنکه سزاوار عشق است

28 یکی از ماه های سرد زمستونی بود که خدا رو به فرشته هایش کرد و گفت:فکر میکنم وقت آن فرا رسیده که یکی از این فرشته ها یواش یواش وارد دنیای زیبا این هستی لا یزال بشه...پیچکهای بهشتی برایش نردبانی شدند به زمین.به زمین که رسید اشعه های زرین خورشید سیمای زیبای او را نوازش داد با دستهای آفتاب!

سیمای نازنینم روز تولد تو بهترین روز خداست اکنون تو بی نظیر 15 ساله شده ای  ومن امید وارم هر لحظه در این جهان وسیع سلامت باشی و خوش کامه****جاودانه بمانی گل من

دوست پایدارت-غزل

چهار شنبه-88/11/28-سال سوم راهنمایی-ساعت ادبیات-کلاس خانم رضایی(آقا رضای سابق)

"متن بالا رو دوست گل و عزیر من غزل جونم سوم راهنمایی که بودیم برام نوشت نویسنده ی قابلیه خیلی کارش عالیه...دلم واسش یه ذره شده!!!(واسه همین ذکر شده "15 ساله شده ای"چون مال 2 سال پیشه)

این پست هم آبیه چون من عاشق رنگ آبیم(استقلال!)

نوشته شده در جمعه 1390/11/28ساعت 1:31 توسط sima|

سلام

با توجه به اینکه دونفر گفتن:قصه های پریچهر

یه نفر گفت:هرچی دوست داری

یه نفر دیگه هم گفت:متنی که علی ضیا خونده بود

و باتوجه به اینکه دو همواره از یک بزرگتره پس پست این دفعه قصه های پریچهر و پست دفعه ی بعدی یه چیز دیگه ست....

برین ادامه مطلب


برچسب‌ها: پریچهر
:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/29ساعت 16:20 توسط sima|

سلاااااااااااااااااااااااااااام

امشب تولد گله منه.........تولد عشقم......خیلی دوسش دارم........از اینجا هم بهش میگم:گل من تولدت مبارک************

این اولین سالیه که شب تولدش کنار هم نیستیم.......من این سر ایران و گلم اون سر ایران.............البته بازم خوبه ,بازم جای شکر داره که فقط اون سر ایرانه ,اون سر دنیا نیست!!!!!!!!!!!!!

وقتی بهش زنگیدم و با هم حرفیدیم و تولدشو بهش تبریک گفتم از پشت تلفن با هم شمعاشو فوت کردیم!!!!!!!!!!!!

..............این پست

...............................سبز رنگه

...............................................آخه

...............................................................گل من

................................................................................."سبز"دوست داره

...............................................................

...............................................

..............................

..............

امشب تولد گل منه......تولد خواهر خودمه....خیلی دوسش دارم....بازم بهش میگم: *****تولدت مبارک*****

..............

.............................

..............................................

................................................................

...............................................................................

................................................................

..............................................

............................

.............

دیگه اینکه ببخشید دوستای گلم که این چند وقت خبری ازم نبود...آخه امتحانامه....هنوزم تموم نشدن اما منم دیگه تاب نیاوردم اومدم و آپ کردم

و در اینجا رسما از دوست خیلی خوبم,نازنین جان,(همون دوست خوبی که با اسم"خورشید شبهای من"لینک شده)عذر خواهی میکنم این چند وقت حتی جواب اس ام اس هاشم نمیدادم.....نازنین جان ببخشید خانومی به خدا مشغول درسا بودم............

.....و........اینکه یه نظر سنجی گذاشتم واسه اینکه بدونم واسه پست بعدی شما دوست دارین تو وب من چی بخونین؟

1)قصه های پریچهر قسمتهای پنجم و ششم

2)نثر "باران"(لازم به ذکره که در صورتی که پست بعدی نثر "باران" باشه اولا:رمز داره چون متن با ارزشیه و"هر کسی"اجازه ی خوندن اونو نداره ثانیا:رمزشم به هر کسی که دوست داشته باشم میدم)

3)یه متنی بودش که "علی ضیا"تو رادیو7 خوندش(خیلی متن عاشقانه ای بود و منم خیلی ازش خوشم اومد و ضبط شده ی اون قسمتم دارم و 100 دفعه گوشش دادم چون خیلی "علی ضیا"با احساس خوندش ,تو رادیو 7 یعد از اینکه علی ضیا اونو خوند آهنگه مازیار فلاحی(تو رو دوست دارم)پخش شد....تو رو دوست دارم.........مثه حس نجیبه خاک غریب تو رو دوست دارم ....مثه عطر شکوفه های سیب تو رودوست دارم عجیب....تو رو دوست دارم زیاد....نگو پس دلت میاد منو تنهام بذاری....)

4)یه متن به انتخاب خودم

دوست جونام نظر یادتون نره...تو نظرتونم بگید که کدوم از این  4 مورد رو دوست دارین بخونین

.................

...............................

.................

..............................بای بای


برچسب‌ها: رادیو 7, باران
نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/21ساعت 22:15 توسط sima|

نوه ی پیامبر بود و فرزند علی....شهامتش را از پدر و بزرگی را از پدر بزرگش به ارث برده بود...جوانمرد بود و پاک...جویای صداقت و پاکی و نیکویی...راهی در نزدیکی اش بود راهی که به بهشت میرسید او اما راه دیگری برگزید...راه صحرای کربلا...راهی که به خدا میرسید...زیرا او از فکری که خدایش داده بود به محبت رسید...از محبت به حکمت و از حکمت خواست که به خدا رسد...تصمیم گرفت...تصمیم بزرگ و دشواری گرفت...خواست برای رضوان خدا هرکاری بکند...دوزخ هم او را شناخته بود...هرجاکه میرفت دوزخ از او گریزان بود چون دوزخ خوبی های اورا خوب شناخته بود...دوزخیان اما نه...دوزخیان با او نبرد کردند....................

خورشید که بر آمد نبرد آغاز شد...رخ و رختش سپید بودند اسبش هم نیز ...خودش شه بود و برادرش علمدارش...هردو باکشان فقط از خدا بود...برای خدا به میدان رفتند و با شمشیر داران لعین جنگیدند در صحرا...صحرایی که مجمری در آسمانش چنان سوزان بود که احدی از عطش تاب نداشت...

طفلش در دستان خودش سرد شد...خون پاکش هم عطیه ای بود به خدا...اهلش تشنه بودن علمدارش خواست برایشان آب ببرد که دو دستش را از تنش جدا کردند ...مشکش خالی شد و اینگونه فرات شرمسار اهل بیت و علمدار گشت....تیری بر چشمش زدند اما کو دستی که تیر را بیرون کشد...فرقش را شکافتندو بر بدنش دویدند...لعین ها با اسب دویدند.....................

خودش اما محراب نمازش صد شکافه ی خون شد لباسش را ازتنش کندند...و سر مبارکش را از تنش جدا کردند و بر سر نیزه زدند...آه...عجب جسارتی کردند به پسر فاطمه...چه حالی داشت فاطمه در ملکوت...او هم در ملکوت عزادار پسرش بود...گویا از این جسارت آسمان و آسمانیان هم سراسر تشویش شده بودند...گویا آسمان هم آنروز عزادار او بود و فراموش کرده بودکه باریدنی ست...همه آه میکشیدند و شیون سر میدادند ...صحرا آنروز پر بود از خون مردان خدا...مردانی که از آفتاب برآمده بودند.

.......................................................................................................

هرسال عاشورا آسمان هم انگار سیه پوش تو میشود...درختان هم انگار شیون میکشند...آسمان هم انگار پر میشود از فغان پرندگان...انها همه عزای تو دارند حسین...جمیع آدمی هم نیز....عاشورا جهان در نفیر عزای تو گم میشود...........

یاحسین...سرنا که مینوازند همهمه ی عزاداران تو غوغا میکند...این صوت قاریان است یا شیون زمین و زمان؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه 1390/09/15ساعت 18:36 توسط sima|

سلام خوبین دوست جونام؟

خیلی دوستتون دارم...ببخشید این چند وقت دیر میام  آخه خیلی درس دارم...

خیلی از دوستای گلی که منو لینک کردن اسممو عوض نکردن...خواهشا در اولین فرصت اسممو بکنید"بارانی ام...ابرم میشوی؟؟؟"ممنون

واینکه رادیو7 دوباره شروع شد... البته از شنبه شب هفته ی پیش شروع شده اما من فرصت نداشتم که بیام آپ کنم دیگه الان بهتون گفتم ببخشید

دوستای گلی که رادیو 7 رو نمیبینن من بهشون توصیه میکنم که اگه شده حتی یه شب رادیو 7 رو ببینن من بهشون قول میدم که عاشق رادیو7 میشن آخه خیلی دوست داشتنیه....

رادیو7:هرشب ساعت 23:00 تا 23:45 از شبکه آموزش

و اینکه تکلیف من با اون کسی که متن منو بی اجازه گذاشته بود تو وبش هنوز معلوم نشده من به اندازه کافی با نرمی باهاش حرف زدم اما انگار که اون زبون.....................................نمیخوام هیچی بهش بگم جلوی شما...

تنها کاری که میتونم بکنم اینه که از شما دوستایی که متنهای منو میپسندید و به من احترام میذارید میاید وبم بخوام که برید تو وب این دختره (خودم لینکش کردم که کارتون آسون بشه   با اسم"دختران وپسران عاشق"لینک شده)و براش نظر بذارید و تو نظرتون با نرمی اظهار ناراحتی بکنید و و خیلی ملایم بهش بگید که اشتباه کرده...خواهش میکنم دوستای گلم اگه میخواید ادامه ی قصه های پریچهر یا بقیه ی قطعات ادبی منو بخونید این کارو بکنید چون اگه من تکلیفم با این آدم مشخص نشه کلا کرکره ی این وبلاگو میکشم پایین(finished)اگه این را هم جواب نداد اونوقت مجبورم کارای بکنم که براش بد تموم بشه دیگه تصمیم با خودش.....شما کاری که گفتم رو بکنید شاید سر عقل اومد...خواهش میکنم دوستای گلم...باید بزسد تو آرشیو هاش هفته ی اول مهر(امیدوارم این مشکل حل بشه و تو پست بعد قسمت بعدیه"قصه های پریچهر"یا اون متن "بارون"که تو پست قبلی ازش گفتم و شایدم یه متن"عاشقانه"(که خیلی عاشقانه ست و هر کسی که عاشق باشه و بخونش کلی باهاش حال میکنه!!!!)و بذارم براتون)

فعلا بای  یادتون نره تو آرشیو هاش برین-هفته ی اول مهر

نظر یادتون نره  هم واسه من هم واسه اون دختره.

نوشته شده در چهارشنبه 1390/08/11ساعت 13:53 توسط sima|

سلام

خوبین؟

در ابتدا بگم دوستای گلی که منو لینک کردن بی زحمت "دل نوشته های خود خودم"رو به "بارانی ام...ابرم میشوی؟"تغییر دهند.ممنون

خیلی عصبیم من نمیدونم به چه حقی بعضی ها میان مطالب آدمو بدون ذکر اسمشون میذارن تو وب خودشون؟اصلا یعنی چی؟

خیلی افتخاره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آخه دوست خوبم فاطمه جان من اومدم تو وبت برات نظر گذاشتم و لینکت کردم اونوقت تو میای متن منو میذاری تو وب خودت؟بی اجازه؟آخه درسته؟ عزیز من,من برای نوشتن این مطالب وقت گذاشتم,چشم گذاشتم,فکر گذاشتم...بعد شما بدون اینکه به من بگی و منو لینک کنی و حتی اسم منو پایان متنم ذکر کنی آمدی متن حاضر و آماده ی منو که بیان کننده ی حالم بوده گذاشتی تو وبت؟؟؟همین طوری؟واقعا که....

اینم بگم که با کارای آدمایی مثل همین خانومی که متن منو بی اجازه گذاشته تو وبش باید بگم که دیگه از "قصه های پریچهر"خبری نیست چون میبینی بعد یه مدت میرم کتاب فروشی کتاب بخرم بعد میبینم رو در بزرگ درج شده"رمان قصه های پریچهر رسید"بعد منم میرم کتابو باز میکنم میبینم که داستانیه که من نوشتم,داستانی که من آدماشو ساختم,داستانی که من در موردش فکر کردم (مثل همین متن پاییز که من براش زحمت کشیدم اما یه نفر دیگه ام گذاشتش تو وبش)روزها...ساعتها...وقت و فکر گذاشتم اونوقت چجوری میخوام ثابت کنم که این داستان رو من نوشتم؟؟؟؟؟؟؟؟دیگه "قصه های پریچهر" بی "قصه های پریچهر"

الانم خیلی عصبیم.

 تا یادم نرفته:... یه متنی نوشتم در مورد "باران" این دیگه غمگین نیست,همش در مورد امید به آینده و اینکه زندگی "زندگی چقدر قشنگه خوب من آسمون عشق چه آبی رنگه..."(شوخی کردم مقصود این بود که دیگه مثله نثر پاییز غمگین نیست)آخه خیلی ها گفته بودن که چرا این همه غم و اندوه دیگه منم گفتم بذار یه متن شاد بذارم  اما الان نمیذارمش چون که خیلی عصبیم.باید این مشگل کپی کردن نثر های من بدون اجازه ی خودم حل بشه بعد میذارم.

خداحافظ منتظر نظراتون هستم... .

نوشته شده در چهارشنبه 1390/07/20ساعت 15:48 توسط sima|

به توکل نام اعظمت,بسم الله الرحمن الرحیم,امیدوارم که حالتون حسابی خوب باشه والهی بترکه چشمی که نمیتونه خوشیه مارو ببینه خوشیه ما مردم ایران رو(جمله ی معروف یکی از مجریان خوش صدای تلویزیون و رادیو)

 به امید سلامتیه تمام پاییزی ها,یه سلام پاییزی تقدیم همه ی دوستای خودم

چندین تا خبر دارم

۱-مدرسه های چرت دوباره شروع شدند

۲-کارمون شد سروکله زدن با درسا

۳-همش میخوایم با معلما در مورد تاریخ امتحتنا بحث کنیم  و اونا هم حرف خودشونو بزنن(خوش ب حال همه ی دانشجوها,کاش منم زودتر دانشجو میشدم)  

۴-من کلا دیر به دیر آپ میکردم حالا با شروع مدرسه ها دیرتر هم میشه

۵_ازاین به بعد دیگه نمیتونیم"نیمروز"ببینیم(من خیلی از این موضوع ناراحتم!!!دوستای وبلاگیه خودم اگه میتونید یه کاری بکنید,مثلا اینکه دانلود قسمتهارو تو وبتون بذارید ومنو باخبرکنید که بیام دانلودکنم)

۶-امشب آخرین قسمت برنامه ی رادیو7(البته از آبان سریه جدیدش شروع میشه,اما همین که 1ماه تمام شبها رادیو7نداره و شنبه شبها"منصورضابطیان"رونمیبینیم خیلی ناراحت کننده ست)

۷-یه متن توپ گذاشتم در مورد پاییز برین"ادامه مطلب"

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه 1390/06/31ساعت 19:45 توسط sima|

سلام دوستای گل خودم

امروز قسمتهای ۳و ۴ قصه های پریچهر رو براتون گذاشتم

برین"ادامه مطلب"

راستی...نظر یادتون نره


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه 1390/06/25ساعت 0:36 توسط sima|

قسمت دوم

من از سال سوم ابتدایی با پریچهر بودم,پریچهر در خانواده ای6نفره زندگی

میکرد,دوبرادر بزرگتر از خود خواهری 3ساله داشت.پوریا,پویان و

پرستو.مادری خانه دار پدری که بنای ساده ی کم درامدی بودعهده دار

تربیت این بچه ها شده بودند,دوران ابتدایی با تمام شیطنتهای بچه گانه اش

گذشت,بعداز آن هم با پریچهر هم کلاسی بودیم,آن زمان همه اش از دعوا

های مادرش با برادر بزرگش پوریا میگفت ومینالید,آخر پوریا بر خلاف پویان و

پریچهر اهل درس نبود,به گفته ی پریچهر میخواست قید درس را بزند وپیش

پدر شاگردی کند,مادر پریچهر هم که کاملا با این موضوع مخالف

بود.مخالفتهای مادر وپوریا و اصطکاکهای بین این دو جریان زندگیه دوران

راهنماییه پریچهر را ساخت.اینطور که پریچهر میگفت: اوایل درس نخواندنهای

پوریا خیلی جدی نبود,اما زمانی که پوریا شروع به شاگردی در کنار پدر کرده

بودسال سوم دبیرستان بود,گویا خداحافظیه مفصلی با درس وکتاب نیز

داشته است.

سال سوم راهنمایی بودیم اردیبهشت ماه بود که فضای مدرسه را بوی

امتحانات پر کرده بود وما هر روز مشغول درس ها بودیم بعد از یکی از

امتحان ها بود که در حیاط قدم میزدیم,ساعت12بود حدودا یک ربع دیگر

تعطیل میشدیم...دختری که در دوران ابتدایی یکی از همکلاسی های من

وپریچهر بود با تشویشی غیر قابل وصف وارد حیاط شد... .

یادم می آید آن دختر مینا نام چشمانش میزبان بی منت وهمیشگییه نشاط

بود,اما اکنون چیزی این شادی و نشاط همیشگیه چشمان مینا را دزدیده

بود...رعب و وحشت عجیبی که در چشمانش میدوید گواه اتفاقی ناخوشایند

بود که مینا را اینگونه وحشت زده به مدرسه ی ما فرستاده بود,با حزن به

طرف پریچهر دوید فهمیدم که موضوع به پوریا مربوط میشد,آخر مینا و خانواده

اش در محله ای زندگی میکردند که پدر پریچهر,پوریا و چندین کارگر دیگر

همراه مهندسان مشغول ساخت چندواحدی مسکونی به روایتی برای

آقایی صالحی نام بودند...به گفته ی مینا پوریا از روی داربست افتاده بود... .

نوشته شده در شنبه 1390/06/19ساعت 14:30 توسط sima|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت